معلوم است حرف های زیادی آماده کرده برایم , از همه داستان و ماجرا دارد , آخ راستی بهت گفتم فلانی بچه اش تازگی ها یاد گرفته بابا و مامان بگوید , خانه ی آن یکی اصلا دویست و شش میلیون نمی ارزد...پشت هم می چیند برای اینکه کمی دل من باز شود حس کنم هیچ اتفاقی آنجا نمی افتد و همه چیز همان قصه ی تکراری ست. از صبح هر چند نفر هم که ظاهر شده باشند توی این مکعب جادوئی باز دست آخر خودمان می مانیم واین دنیای مجازی که انگار خاموشی اش را زده باشند . چرا واقعا" دلم آدم می گیرد وقتی بقیه می خوابند؟ از بچگی متنفّر بودم از ظهر هایی که بابا و مامان می خوابیدند و ما باید در سکوت بازی می کردیم انگار یک چیزی جای خودش نبود باید حتمن نق و نوق شان بالای سرمان می بود تا بهمان خوش بگذرد !نمی دانم شاید چون خواب هم نماد دیگر مرگ هست و روح و همین داستان ها از بدن خارج می شود یک جورهایی قضیه را غمبار می کند (برای من حداقل) خیلی گرسنه ام اوه دوازده شب شد بلند شدم برنج ته قابلمه را که از ظهر نیت کرده بودم بیرون بریزمش را آرام برداشتم ته مانده های بشقاب ظهرم را هم اضافه کردم و با کمی آب گذاشتم روی اجاق
.آب ته دیگ های خشک را خوب عمل می آورد
حتمن لازم نیست آب خورشت هم باشد آب معمولی ( لوله حتی) جواب می دهد
با خودم که تعارف ندارم ,گرسنه ام بود باید کاری می کردم
_____________________________

بر تو سلام

از دوردست ها
از صاعقه
از سکوت
از دل مشغولی هایم
از شبی که در راه است
از اینجا
از لب هایم
از من
.
به نام ِ تو
به جادّه
به شبی که سر رسیده است
به سیگار ِ لای انگشتانت
به هر آنچه که دوست می داری
به آنجا
به لب هایت
به تو
.
.
.
"ســـــــــلام"


.


____________________________
هستی-ک

آغاز

چشمانت کتابی-ست
گشوده بر روی-ام
می خوانم از چشمانت دوستت دارم را
امّا بگو
مکرر کن دوستت دارم را
جاودان کن واژه ها را
آنگاه که تلاقی نگاهمان
نفس را در سینه ات حبس
و خیس می کند کف دستانت را
..
بگو تا آسان بگیرم زندگی را
بگو تا رؤیا جای خواب بنشیند بر پلک های بسته ام
بودنت را تکرار کن
تا قرار بگیرد نا آرامی-ها
قید کن دوستم داری را
که سکوتت تعلیق انسان است میان ِ شک و تردید
..
بگو تا ایمان بیاورم به خوبی ها
و بودن آغاز کنم
.
.
.
.
هستی,نهم فروردین ماه هزار و سیصد نود شمسی
-----------------------------------------------------------------
سیاست چیز گُهی-ست ! توی یک مملکت حسابی سیاست را می دهند دست یک آدم متخصّص؛ نه دست من و امثال من.
ولی ضمنا" همه مان بچه ی سیاستیم! با سیاست کاری نداریم , سیاست با ما کار دارد ! وقتی هم پایش بیفتد باید حقّش را گذاشت کف دستش.. !!!ء
.
.
.
.
صادق هدایت
--------------------------------------------------------------------------------------

زن

می چسبانمش سینه ی دیوار
چانه اش را بالا می دهم
..
با سیگار گوشه لبش
و یقه ی کت-ی که بالا آمده
زندگی می کنم
.
آه من عاشق ِ " آلبر کامو " شده ام
.
.
.
.
بیست و نهم دیماه 1389
-------------------------------------------------------

رقص

آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیفتد
رؤیا ببارد
دختران برقصند
قند باشد
بوسه باشد
خدا بخندد به خاطر ما
ما که کاری نکرده ایم
...
.
.
.
.
سید علی صالحی-بیست و ششم دیماه1389
------------------------------------
در آن برهوت بی هیجان فریاد زد : من سیگــــــــار می کشم ! گریه کن ! گریه کن.. شنیدن ِ صدای توهمه چیز را عوض می کند .... گریه کن ! می کِشم ! می کُشم ! خودم را .. هردویمان را..گریه کن ! بعد آرام شد و به من گفت : حالا حال ِ شاعرهایی را می دانم که تا آخر عمر به عشقشان وفادار می مانند.. ! سرش را به طرفم بالا آورد , " لبش می لرزید " ....... چشمانت , باد کرده لعنتی .. و لبانت...لبانت... ! در دفتر خاطرات زیر واژه ی " می لرزید " خط کشید.. زن
.
.
.
.
.
هستی , چهاردهم دیماه 1389
------------------------------------------------

در آرزوی لمس

دستم را دراز می کنم
در آرزوی لمس
به سیمی مسی برمی خورم
که جریان برق را با خود می برد
تکه تکه میبارم
مثل ِ خاکستر
فرومی ریزم
فیزیک حقیقت را میگوید
کتاب ِ مقدس حقیقت را می گوید
عشق حقیقت را می گوید
! و حقیقت , رنج است
.
.
.
.
هالینا پوشویاتوسکا ,شاعره ی لهستان-ی
هستی,ششم دیماه1389
--------------------------------------------------

وقتی خسته می شوی

وقتی هوش و حواست و از دست می دی
دیگه دَم و از بازدم تشخیص نمی دی
زندگی را با مرگ اشتباه می گیری
روح و از جسم نمی تونی جدا کنی
زشتی و زیبایی واست خنده دار میشن
!و به جای ِ گریه ریسه می ری
..
اونوقته که عوضِ پاچه خواری
فحش تحویل ِ زمونه می دی

.
.
.
.
.
هستی,پنجم دیماه 1389
---------------------------------------------

حیات ِ چشمان ِ تو

تنها می دانم
چیزی در من است
که فریاد می زند
چشمان ِ تو
ریشه دار تر از هر گل ِ سرخ است
..
!بگذار آشنایی چشمانمان تا اَبَد بینجامد
این چار تن
تا سکون ِ زمین
تا بطلان ِ منطق ِ بی چون و چرای زندگی
با هم حرف دارند
.
.
.
هستی,سوم دیماه 1389
-----------------------------------------------------